شايد...
ما انسانها با يكديگر دوست ميشويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم.
با هم دوست ميشويم تا طرف مقابلمون را شاد كنيم
وخودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم.
دوست ميشويم تا تنهایی يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد.
دوست ميشويم تا در اين دنيا "حامي" داشته باشیم!!!
ما...
من نمیدانم فلسفه دوستي من و تو چيست؟
من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم!
مزه تنهايي گرفته تمام وجودم را!
ديگر نمیدانم شادي چه طعمي دارد!
من هر روز را با تكرار عبارتهاي تاكيدي و مثبت شروع ميكنم.
يك احساس خوبي در رگهايم وول ميخورد با اين كار.
اما... فقط كافي است به خلاء نبودنت فكر كنم.
ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست!
...
لطفا" فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن؟! لطفا"!
تو چه جوري ميتواني بدون من زندگي كني؟!!!
تويي كه به من ميگفتي دوستت دارم!!!
تو كه با مهربانيهايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم.
حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و... چيست؟
اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم، شايد خمودگي دست از سرم
بردارد.
من اين شهر شلوغ غربت زده را نميخواهم.
اين پله هاي روز افزون پيشرفت را دوست ندارم.
دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه ميشوم!
اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است(البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو!)
كاشكي دير نشود!
كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد، كاشكي!
دلم براي سلامهاي خوش طعمت تنگ شده عزيز روزهاي زندگي!
دلم برايت تنگ شده، عزيزي كه به من تكرار جمله دوستت دارم را آموختي!
چرا مرا نجات نميدهي از اين همه دغدغه؟!!!
مي بيني؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خود گرفته اند؟!
راستي در حال خواندن اين نوشته ها هستي؟!
اگر پاسخت آري است، كاري بكن كه فلسفه دوستي، زيباترين فلسفه دوستي شود!!!