روزهاي آخر
سلام
سلام عزيزانم
نميدونم چه جوري حرفم رو بزنم...بغض گلوم رو گرفته
ولي ميخوام بگم كه همه چيز رو براي خودم تموم شده ميدونم همه درها بسته شده
ديگه هيچ رمقي برام نمونده هيچ اميدي هيچ بهونه اي براي زندگي كردن ندارم
دلم براي مادرم تنگ شده خيلي وقت نتونستم برم سر مزارمادرم
بدجوري احساس قربت ميكنم دنيا برام كوچيك شده مثل يك قفس تنگ و تاريك
اونقدر كه ديگه هيچ غروري برام باقي نمونده اونقدر كه صداي شكستن استخوانهايم رو ميشنوم
اونقدر كه ديگه روحم رو در جسمم احساس نميكنم
********************************************************************
ميگند مرد نبايد گريه كنه ولي باورتون نميشه كه حالا نشستم و مثل بچه ها دارم گريه ميكنم
آخه خيلي دلم برا خودم ميسوزه
نميدونم چرا زندگيم اينجوري شد.....نميدونم به درگاه خدا چه گناهي كرده ام كه نابخشودني بوده
كه دارم تقاص پس ميدم.....نميدونم شايد نفريني پشت سرم بوده...نميدونم...نميدونم.....نميدونم
ولي بخدا هميشه سعي كردم پاك باشم....هميشه به عهد و پيمانم وفادار بودم..هيچ وقت از هيچكس كينه اي
به دل نگرفتم حتي كساني كه زندگيم را نابود كردند.....هميشه و با همه كس چهره اي شاد و خندان داشتم
تا مبادا درد و غم من كسي رو ناراحت كنه
ولي ديگه طاقت ندارم ..ديگه رمقي برام نمونده
دلم ميخواد براي هميشه برم پيش مادرم..آخه تنها كسي كه غمخوار من بود مادرم بود..تنها كسي كه غمهام رو
ميديد مادرم بود
هميشه تا من نميرفتم خونه ناهار نميخورد...شبها تا نميرفتم خونه نميخوابيد..هميشه نگرانم بود
هميشه ميگفت: من فقط يك آرزوي ديگه دارم كه تورو تو لباس دامادي ببينم نذار اين آرزو رو به گور ببرم
ولي..........آخرش حسرت به دل رفت
ساعت 6 بعد از ظهر9 تيرماه 82 با منخدا حافظي كرد انگار خودش ميدونست كه آخرين وداع
خيلي گريه كرد خيلي زياد
اون داشت همراه پدرم و دو برادرم با خانواده ميرفت زيارت اون ميخواست آخرين حاجتش رو از امام رضا
بگيره............ولي سه ساعت بعد از حركت پدرم خوابش برد و ماشينو چپ كرد..........ودر نزديكيهاي قم
غريبانه جان سپرد..وديگه هم نتونستم چهره معصومش رو ببينم
آره اون رفت....وبزرگترين غم بيكسي رو برام گذاشت
********************************************************************
نميدونم چرا دارم اين چيزا رو براتون ميگم....ببخشيد اگه ناراحتتون كردم...ولي تورو خدا قدر مادرتون رو
بدونيد
عزيزانم دوستهاي مهربونم ....من يك بار ديگه اين وبلاگ رو آپ ميكنم يعني يكبار ديگه براي آخرين بار
و بعد از اون يكي از دوستان گل كه قبول زحمت كردند اين وبلاگ رو ادامه خواهند داد
فعلا" همه شماهارو به خدا ميسپارم تا آخرين پستم رو اماده كنم و براي هميشه باهاتون وداع كنم
شرمنده همگي شما بيگل

Comments (7)
::
Post A Comment
::
|